بسم الله الرّحمن الرّحيم

“مولانا جلاالدین محمّد بلخی”

مشهور به مولوى يا رومى

مختصری ازچگونگی ُسلوک، وانتخابی چند ازغزلیات سرودۀ او

تهیه و تدوین: پروین فرجادی

فهرست مطالب:

مقدمه

با حمد و سپاس فراوان به درگاه بی مثال خداوند جهانیان، بسیار خشنودم که اکنون توفیقی یافته، تا این مجموعۀ کوچک را که شامل مختصری از زندگی و سلوک مولانا جلاالدین رومی، وسی دو قطعه ازبهترین غزلیات شورانگیز اوست، در اختیار دوستداران و مشتاقان، آن عارف شیدای راه حق و حقیقت قرار دهم.

امید که عطر مقدس آن، روح های مستعد را به افقهای متعالی راهبر شود.

آشنائى

جلال الدین محمّد درعهد نو نهالی:

سر آغاز زندگی مولانا جلال الدین محّمد- نامور به مولوی یا رومی- درتحت حمایت و آغوش محبّت پدرش سلطان العلماء محّمدابن حسین خطیبی، ملقّب به بهاء الدین و معروف به بهاء ولد- که مردی سخنور و مرشدی واعظ و درمیان مردم بلخ ازمحبوبیتی فراوان برخوردار بود- سپری گشت، و هنوز چهارده سال بیشتر نداشت که سلطان العلماء به قصد زیارت حج، ازخاندان و دودمان فاصله گرفت، و دیگر هرگز به زادگاه آباء و اجدادی خود باز نگشت.

آنچه ازمجموع مکتوبات تذکره نویسان و مورخان بعد از قرن هفتم هجری برمی آید، علل و اسباب جلای وطن و سفر بی بازگشت سلطان العلماء و فرزندش جلال الدین از وطن، حاکی ازچند مسئلۀ جنبی و فرعی بود، که در حول وحوش زندگانی سلطان العلماء می گذشت- از آن جمله واهمۀ شاه خوارزمی، ناشی ازمحبوبیت و نفوذ کلام وی درمیان اکثر مردم، و دیگر، ظهور قوم ویرانگر تاتار و ُمغول، که سر زمین های دور و نزدیک را درهم نوردیده بود، وبلخ و نواحی، از نقاطی بود، که درمسیر تهاجم و شبیخون آن تاراجگران بی رحم قرار داشت.

روزگار جوانی:

بهاء الدین ولد که درعلوم ظاهری و باطنی مقامی بلند داشت، و درقونیه نیز به نشر فضائل وعلوم و ارشاد مردم می پرداخت، اولین دوران تعلیم وتربیت و ارشاد و هدایت فرزندش جلال الدین نیز، با سر پرستی و راهنمائی وی سپری گشت، که این دوران متعالی، چندی نپائید، و سلطان العلماء درسال ششصد وسی وهشت هجری- درحالی که مولانا بیست و چهار سال بیشتر نداشت، و عنفوان جوانی را پشت سر می گذاشت- چشم از جهان فرو بست.

چنانکه گفته شده:” بعد ازدرگذشت بهاء ولد، بنا بر وصیت او، وخواهش علاء الدین کیقباد اول- که همزمان با ظهور وحضور مولوی درآن خطه حکومت می راند، و قونیه درعهد سلطنت او به اوج شکوفائی وعظمت خود رسیده بود، (مولوی در” دیوان شمس تبریزی” بارها از او یاد کرده) و درخواست عامۀ مریدان و هواخواهان، مولانا بجای پدر نشست، وبساط وعظ وعبادت بگسترد، و پرچم شریعت برافراشت، و یک سال تمام دور ازطریقت، مفتی شریعت بود، تا سید برهان الدین محقق ترَمذی بدو پیوست.”

به سخن دیگر: چون محقق ترمذی- که یکی از شاگردان و مریدان سابق سلطان العلماء بود، و درسلک خواص و اولیای اهل طریقت مقامی والا داشت، به قونیه آمد، درمسند ارشاد قرار گرفت، و جلال الدین محمّد، پس از ده سال حضور درمجالس درس و افاضات عارفانۀ وی، و کسب فیض از محضر آن عارف یزرگ، به عزم سیاحت و اخذ معرفت، ازمحافل اصحاب طریقت، سفر شام اختیار کرد، و مدتی درحلب و دمشق اقامت گزید، و به تحصیل معالی و تجارب معنوی و مکتسبات علمی پرداخت، آنگاه به قونیه باز گشت، و بنا بر وصیت پدرش به تعلیم و تدریس علوم شرعی همّت گماشت، تا روزی گردش روزگار یکی از نوادر زمان را به قونیه کشانید، و آشنائی مولوی با او، بکلی ارکان زندگی و مبانی علمی و فکری اورا دگرگون کرد.

آن ناشناس که بود؟

قرنهاست که محافل ادبی و اندیشمندان و دانش پژوهان ایرانی درگرداب تفکر و تأمل، برای شناخت صحیح و کامل ازکسی که با دیدار ناگهانی خود، آتشی درموجودیت روحانیت، معنویت و سراپای هستی مولوی بر افروخت، و با شور و جذبۀ خود عارف مارا تا سرحد خاکستر نشینی، شعله ور گردانید، غرقه اند و هنوز کسی راهی بجائی نیافته، و سرای آراستۀ حقایق، در پس غبارهای برانگیختۀ تاریخ، همچنان پوشیده مانده است.

شمس الدین علی ابن ملک داد تبریزی، که پیری، از پیران صوفیه و روشن دلی، از تبار عارفان واصل و آگاه بر اَسرار وحقایق و رموز عرفان بود، نفسی گرم وجاذبه ای تأثیر گذار داشت، ازشهری به شهری راه می پیمود، و با اهل راز و زهد، انس و الفت می کرد، تا درسال “ششصد وچهل و دو” هجری به قونیه رسید، و با جلال الدین محمّد(مولوی) دیداری در پیوست.

می گویند این دیدار چهل روز، و یا به روایتی از سه تا شش ماه، درخلوت سرائی سپری شد، و هیچ کس از گفتگوی سراسر اَسرار، و پوشیده در رموز معانی آنان نکته ای نیافت، مگر آنکه مولانا در فرجام، چنان شیفته و شیدا گشت که تا پایان عمر لحظه ای نتوانست آشنای محبوب خود را به فراموشی سپارد، یا لام تا کام سخنی بر دیگر مشتاقان بازگو کند.

روزگار اقامت و درنگ شمس درقونیه نیز دقیقاً دانسته و شناخته نیست. سلطان ولد فرزند مولانا وصاحب ولد نامه، آن را به ابهام یاد کرده و گفته است:” یک زمانی بهم همی بودند- مدت یک دو سال آسودند.

اما برخی از مؤلفان معاصر، مصاحبت آندو بزرگمرد را شانزده ماه نوشته اند، لیکن به موازات این مصاحبت ها، برخی موالی مولانا و بعضی حسودان و مغرضان و بد خواهان- که همیشه وهر زمانی درمیان مردمان حضور داشته اند، طعن و تهمت آغاز کردند و شور و غوغا برآوردند که:” سروپا برهنۀ شکم گرسنه ای ظهور، و مقتدای مسلمانان را گمراه کرده است.”

پس شمس مصمم شد از مواضع تهمت و افترا دور شود، و راه گریز درپیش گیرد، و در کجا آباد بودباش کند.

درمورد روابط او با شمس گفته شده:

عشق مولوی به شمس، عشقی فراسوی معیارها، شیفتگی، شیدائی و شوریدگی، حاصل برخورد این دو “بزرگ مرد” امید، انتظار، پایکوبی، هیجان، ذوق زدگی و رسیدن به بالاترین درجۀ روحانیت در سیر “الی الله” بوده، که با هیچ نصاب عشق، با هیچ میزان سرسپردگی و شیدائی متداول بشری، با هیچ اصل شناخته شدۀ “روانکاوی غربی”، با هیچ الگوی پذیرفته شدۀ معمولی در روابط انسانی، قابل درک، قابل اندازه گیری، قابل بر رسی و کاوش و درخور ظرفیت فهم و توجیه و تفسیر نیست، بلکه یک مورد استثنائی است.

آنچه را “شیخ عطار” درتصویر خلاق و ذوق افسانه پرداز خویش از” شیخ صنعان” و شوریدگی بی انتهای او در” منطق الطیر” فراباز ساخته است، مولوی هزاران بار واقعی تر، اعجاب انگیز تر، زایاتر، و عبرت آموز تر، در حقیقت- پس از دیدار شمس دروجود خود، مجسم داشته است.

تولد و وفات مولانا:

مولانا ازتبار واصلان به حق و ازشمار فرزانگان یکتا پرست قسمت خراسان قدیم و زادۀ دیار بلخ بود، که آن هنگام بخشی از سرزمین ایران و مرکز فرهنگ و ادبیات و نشر و اشاعۀ عقاید ایرانی بشمار می رفت

تولد او درششم ربیع الاول سنۀ ” ششصد و چهار” روی نمود، و پس از شصت وهشت سال زندگی پربار، سر انجام، آن تک تاز عالم روحانیت ومعنویت- در بستر ناتوانی افتاد، و هرچه طبیبان به مداوا کوشیدند، سودی نبخشید، وهمگام با غروب آفتاب روز “پنجم جمادی الآخر سنۀ ششصد وهفتاد دو”، از این جهان فروردین به کارستان غیب نقل مکان فرمود.
آورده اند که در تشیع جنازۀ او یهود و نصارای شهر بهمدردی با اهل اسلام شرکت داشتند.

آثار مولانا:

آثاری که از او باقی مانده عبارتند از:

مثنوی معنوی: (که بنام “حسام الدین چلپی” آغاز کرد، و متضمن شش دفتر، مجمؤعاً بیست و شش هزار بیت، که آخرین دفتر آن پس از دو سال فاصله، ساخته و پرداخته شد، و بعدها دفتر مجعولی بنام دفتر هفتم برآن افزوده کرده اند.)

غزلیات و قصائد و ترجیعات: (به شرحی که در” دیوان شمس تبریزی” ملاحظه می شود، و مولانا تمام آنها را بنام مرادش “شمس تبریزی” سروده است.)

مکتوبات: (مجمؤعۀ مراسلات او خطاب به معاصرین است.)

فیه ما فیه: (مجمؤعۀ تقریرات که درمجالس خود بیان فرموده و پسرش سلطان ولد، یا یکی از مریدان یاد داشت کرده اند، موضوع کتاب مسائل اخلاقی وطریقت وتصوف وعرفان و آیات قرآن و احادیث نبوی است.)

مجالس سبعه: (مرکب از هفت مجلس، از مواعظ مولاناست، که برسر منبر بیان کرده است.)

مدت عمر: شصت و هشت سال پر افتخار.

حقیقت آن است که درمقابل تعالیم سرشار ازاسرار بلند، که مولانا درمثنوی و درغزلیات خویش آنها را بصورت شعر سرود، زندگی او هم دریک سلوک روحانی مستمر که ازهمان سال های کودکی وی آغاز شد، شعری بود که مولانا آن را نسرود، بلکه با عشق ورزیدن به خالق خود به آن، تحقق داد، و به پایان رساند.

سلوک مولانا:

دنیائی که مولانا سیر روحانی خودرا، وتمام عالم تکامل مستمر و تحول بی وقفۀ خودرا درآن طی می کند، دنیای تحول است، دنیای تنازع بین اضداد بین اَکل و مأکول است. اما استمرار این تنازع دنیا را بالضروره دنیای شر نمی کند وشر مطلق را هم قابل تصور نشان نمی دهد، تنازع اجزای کائنات دراین دنیا با توالی اجزا وتداوم هستی آنها همراه است، دنیا را مولانا در جریان توالی وسریان ابدی اجزای آن می نگرد.

تجدد، تنازع، و تداوم ابعاد هستی است، و اجزای هستی دراین سیر مستمر که دایم انسان را به عالم وعالم را به انسان تبدیل می کند، درتجدد و تحول پیوسته است.

تکامل حیات هم که وی را ازعالم جمادی به عالم انسانی می کشاند، و درعالم انسانی به او فرصت عروج به عالم ماورای حس را عرضه می دارد، درمسیر این تنازع اضداد، دوری را به نزدیکی و گریز را به آویز می کشاند، بالاخره در دنیائی که عرضۀ تنازع اضداد است و تنازع آنهم هرگز به شر مطلق منتهی نمی شود، محرک واقعی تحول و تبدل اجزای هستی عشق است- که دانش را به بینش و علم را به ذوق تبدیل می کند.

البته علم که اصحاب مدرسه آن را وسیلۀ کسب جاه و حشمت و دستاویز غرور و وسوسه ساخته اند به ذوق و بینش منجر نمی شود، چنانکه عبادت نیز مادام که نفس صورت آن را نپذیرد و درحد آداب و ارکان مجرد متوقف بماند مایۀ نیل به کمال نیست، چیزی که آن را وسیلۀ عروج به مراتب کمال تواند ساخت آنست که عشقی و دردی درآن باشد، با این عشق و درد است که نماز و عبادت جوهر وجود را مبدل می کند، جزو وجود انسان می شود، و اورا از توقف درظاهر و هیکل عبادت به سیر درمراتب عالی می کشاند.

بدون عبور از این ظاهر که توقف درآن ناشی ازتعلق به دنیای حس و دنیای جسمانی است، عروج به مقامات عالی برای انسان حاصل نمی شود، از این رو عروج به کمال، که اتصال با مبدأ هستی است باید ازمقام تبتل که قطع پیوند با تعلقات دنیاست آغاز شود- قطع پیوند با تمام آنچه انسان را به تعلقات خودی مربوط و محدود می دارد، بدون این قطع پیوند، بدون قطع علاقه با دنیائی که هوای آن بال وپر روح را می شکند و قوت پرواز را از وی می گیرد، انسان امید عروج از تنگنای دنیای مادی و امید نیل به معارج کمال را، که در ماورای این دنیای اضداد و ابعاد است ندارد.

اما ترک تعلقات دنیا هم مستلزم رهبانیت و التزام تجرد، که نزد مرتاضان اقوام- ازجمله نزد جوکیان هند و راهبان نصارا- معمول است نیست، همسر و مال خود به تنهائی عبارت از دنیا نیست، تعلق شدید به آنها و اینکه نهایت توجه به ایشان، انسان را ازهرچه جز آنهاست فارغ وغافل سازد، مفهوم تعلقات دنیائی است که باید آن را ترک کرد، آنچه درطلب کمال و درجستجوی لقای حق باید از آن فاصله گرفت، کانون خانواده و کسب معاش روزمره نیست، تعلقی است که انسان را به بهانۀ مال و بخاطر همسر و فرزند به ورطۀ حرص و آز می اندازد، به جمع مال و منالی که هیچ حاجت جسمانی و روحانی انسان سالم را بدان محتاج نمی نماید، وا می دارد، به تجاوز به حق غیر، به سوء قصد به جان غیر، و بالاخره به سرقت و قتل و جنگ می کشاند، و جوهر وجود انسان را در انواع وسوسه و سوء ظن و تزلزل و فساد و جنایت محدود و محبوس می دارد.

دنیائی که بدینگونه انسان را دربند می کشد، چشم اورا از شهود آیات حق فرو می بندد، عمر اورا به باد غفلت می دهد، و اورا از اندیشۀ به تعالی و از امید به تکامل باز می دارد، البته رها کردنی است، اما با ترک آن نباید آنچه را هم برای دوام حیات، برای حرکت در مسیر تعالی و عروج لازم است ترک کرد.

اجتناب از تعلق لازمه اش قطع شهوت نیست، شهوت لازمۀ عفت است و بدون آن نیل به عفت هم که کمال اخلاق انسانی است دست نمی دهد، ترک تعلق ازمال هم، ترک کسب و کار و یا تقسیم تمام خواسته و اندوخته را دربین محتاجان ایجاب نمی کند، بدون آن اندازه مال که معیشت انسان وخانواده اش درگرو آن است، برای انسان ایثار وسخاوت هم ممکن و معقول نیست.

پس هرچند سلوک روحانی از تبتل حاصل می شود، لازمۀ آن قطع پیوند با عالم نیست، با تعلقات است.

سالک طریق (روندۀ راه حق) اگر ُملک عالم را هم درتسخیر خویش دارد، با چنان بی تعلقی بدان می نگرد که ُملک عالم را لاشی می یابد و از دست دادنش ذره ئی دغدغه و نگرانی در وی بوجود نمی آورد، معنی تبتل این است، و انسان از این راه با هرچه لغو وباطل است، با هرچه مانع کمال روح است، با هرچه تعلق به شری که مانع رسیدن به خیر است دارد، قطع پیوند می کند.

تبتل تا فنا هم با وجود فاصلۀ بسیاری که بین آنهاست، جز دو گام که تمام سلوک روحانی همان است، نیست.

آنچه به سالک درطی کردن این فاصله جرئت می دهد و راه را بر وی آسان می سازد، بیداری و توبه است، که همچون آمادگی این سلوک و مقدمۀ سیر است، وسپس بیخودی ناشی ازمحبت، که با وجود آن طالب حق، هیچ باری را گران و هیچ جاده ئی را بیکران نمی یابد.

اما محبّت، که در زبان شاعران ازآن و یا ازغلبۀ آن به عشق تعبیر می کنند، تا آنجا که به این سلوک روحانی ارتباط دارد، کمند جاذبه ای است که مشیت حق، سالک را بدان وسیله درطلب می آورد.

مجرد بیداری و توبه که بعضی مشایخ آنها را منازل اولین سلوک شمرده اند، بدون آن باعث سلوک و داعی بر تحمل اجرای آن نیست.

بدینگونه عاشق را جذبۀ معشوق به عشق وطلب می کشاند، وتا این جذبه- که تعبیری از مشیت است- درکار نباشد، محبت درقلب سالک تایب راه پیدا نمی کند، و حتی تبتل هم اورا به خط سیر نمی افکند، و بسا که برای او مایۀ مزید تعلقات دیگر- که غرور و حبّ شهرت از آنجمله است- نیز تواند شد.

درعین حال محبت الهی، که همان ارادۀ ازلی اوست، وقتی سالک را درکمند جاذبه فرو گیرد، اورا به خط سلوک روحانی می اندازد، و مخاطرۀ راه را هم بر او سبک می سازد.

اشارت قرآنی یُحبُهُم و یُحُبوَنهُ ( سورۀ پنج آیۀ پنجاوچهار، ” آنها را دوست دارد، و آنان نیر اورا دوست دارند”) که نزد سالک طریق منشأ اعتماد برتحقق این عشق محسوب است، با ” َتقدُم” محبت حق برمحبت انسان، گوئی شرط حصول محبت را درنزد انسان، سابقۀ جاذبۀ محبت الهی نشان می دهد ونزد مولانا محقق است که تا وقتی طلب حق برطلب انسان مستولی نشود، داعیۀ طلب وی، که عشق تعبیری ازآن است، در انسان پدید نمی آید، از اینجاست که عشق وقتی موافق با مشیت نباشد مقبول نیست و به سلوک روحانی یا کمال حاصل از آن منجر نمی شود.

با اینهمه، مجرد عشقی که طالب را به سلوک روحانی راه می نماید و اورا به مسیر کمال هدایت می کند عین قبول است، چون ناشی از اراده است، و با چنین حال است که همان “یارب” گفتن سالک عین لبیک حق محسوب می شود، و حکایت آن سالک طالب در دفتر سوم مثنوی که همه شب ” الله الله” می گفت و چون جواب لبیکی نمی یافت، به تلقین شیطان که عبارت از القای یأس بود، نومید شد و لب از ذکر خویش فرو بست تا خضر در رؤیا بر او ظاهر شد و از زبان حق به او خاطر نشان ساخت که آن ترک ذکر نا رواست، چون مجرد طلب و ذکر اوازمشیت حق بوده است، لاجرم آن ” الله الله” گفتن او، لبیک حق محسوب بوده است و همان ذوق سیر و سلوک که در وی پدید آمده است جذبۀ الهی بوده است و بدین سبب زیر هر یارب او لبیک ها بوده است.

کسانی که این حکایت را دعوی نا مقبول تلقی کرده اند و آن را متضمن وحدت وجود مضموم شمرده اند، برداشت درستی از رابطۀ ” یُحبُهُم و یُحُبوَنهُ ” درمفهوم عرفانی آن درخاطر نداشته اند.

اما عشق درنظر مولانا حتی اگر” این سری” و مجازی باشد، باز وقتی مشیت الهی مفهوم” یُحبُهُم” را وسیلۀ تعالی آن سازد به عشق” آن سری” و حقیقی تبدیل می شود، وعاقبت سالک را به حق- که لقای او درگرو عبور سالک از تبتل تا فناست- نایل می کند، البته عشق که تعبیری ازغلبۀ محبت در این هردو مفهوم محسوب است به سبب جنبۀ الهی که در نهایت آن هست، امری است که تفسیر و تقریر نمی پذیرد و ازهرگونه شرح و بیان می گریزد، چرا که بین “رب الناس” با ” جان ناس” اتصالی که هست و منشأ این عشق است امری است که بقول مولانا تکیّف و قیاس در آن راه ندارد، و تعلقی که بین انسان محصور درچون و چرا با ذات بی چون هست و رابطۀ عشقی خوانده می شود نیز بی چون است و وصل و فصل که بدون آنها ادراک مفهوم تعلق برای اذهان عادی حاصل نمی شود درآن رابطه مطرح شدنی نیست.

اینکه عقل در راه عشق مانع می شود و انسان را از تسلیم به جاذبۀ آن باز می دارد نیز ناشی از آن است که جذبۀ “یُحبُهُم” هر سری را درکمند خویش نمی آورد، لاجرم آنکه از این جاذبه محروم می ماند، درمرتبۀ عقل توقف می کند و جز به مصلحت نگری و سود جوئی، که عشق از آن بیزار است نمی اندیشد، عقل هم که زیرکساری وی را درهرقدم با اشکالی مواجه می کند، مرد عقل را از ورود درطریقی که نهایت آن فناست باز می دارد، وعشق را که پوزبند هر وسوسه است در نظر او مایۀ خطر جلوه می دهد، و ارزش آن را انکار می کند، و خود غافل است که این انکار و اشکالش از دفع “یُحبُهُم” ناشی است، و از آن که ازجانب حق هیچ ندای جاذبه ای اورا به بارگاه عشق نمی خواند و اورا مردود در خارج از جادۀ سلوک روحانی رها می کند.

این عشق خوش سرانجام وشادمانه درطی تمام سالهای سلوک که مولانا هر روز بیش از روز پیش با آن به ملاقات خدا نزدیک می شد، وی را هر روز بیش از روز پیش مقهور جلوۀ عظیم خویش می کرد و حال اورا درغلبات جذبه، ماورای توصیف نشان می داد.

درغالب احوال اورا با تمام انسانیت، با تمام موجودات زنده وحتی با تمام اجزای کائنات به تفاهم و توافق وا می داشت. درپاره ای از اوقات وقتی در نور” الله” غرق می شد یا ازعشق او مشتعل می گردید، هرچه را در پیرامون خود می دید، تسبیح گوی و مستغرق ذکر و شوق می یافت، عشقی که از آن سخن می گفت و جان بی دردان از آن بوئی نبرده بود.

در مورد سلوک، مولانا بیشتر سلوک متوحدانه را توصیه می کرد، احوال مشایخ گذشته وحکمتهای منقول از آنها را برای سالکان راه، سرمشق عملی و مایۀ اعتماد درطی منازل سلوک تلقی می کرد، یاران را به التزام شریعت، و به اجتناب از هرگونه تظاهری که اخلاص عمل را تحت تأثیر قرار دهد الزام می نمود.

تربیت صوفیانۀ او از مریدان، سالکان بی ادعا و طالبان راستین راه خدا بوجود می آورد، آنها را به تسامح و تواضع که مقدمۀ کسر نفس و مرگ قبل از مرگ بود می خواند: خدمت محتاجان، شفاعت مقصران وسعی در تربیت و تهذیب کسانی که غفلت جامعه آنها را از تربیت و کمال محروم داشته بود، در تصوف او مفهوم فتوّت را به مرتبۀ عالی می رساند.

سلوک مولانا طریقت را از شریعت جدا نمی دانست، و بدون التزام شریعت، نیل به حقیقت را که هدف سلوک است ممکن نمی شمرد، درعین حال وی شریعت را همچون شمع می دانست که راه پر پیچ و خم و تاریک و باریک طریقت را جز به نور آن نمی توان طی کرد، اما اگر انسان قدم در این راه نمی نهاد و به طی کردنش نمی پرداخت، مجرد تحصیل شمع برایش موجب رسیدن به مقصد نمی شد، مقصد نیز حقیقت بود، و وقتی نیل بدان حاصل می آمد طریق و شمع هردو ضرورت خود را از دست می دادند.

شریعت به اعتقاد وی علم بود، طریقت عمل بود، اما حقیقت جز وصول” الی الله” که متضمن لقای ربّ است نبود.

به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر”الی الله” بود، ضرورت پیروی از شریعت سالک را ازهرگونه بدعتگرائی و انحراف پذیری باز می داشت.

مولانا که هرگونه تجاوز وعدول از احکام شریعت را در این سلوک ازجانب سالک موجب گمراهی و ناروا می دانست، رعایت این احکام را نه فقط لازمۀ تسلیم به حکم حق، بلکه درعین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی میکرد، ازجمله یک جا که برای علمای اهل ادیان به تقریر علل اصلی احکام شریعت می پرداخت، خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیر ازشرک بوَد، نماز متوجه به تنزیه از کبر، زکات برای تسبیت رزق منظور شده، چنانکه هدف از ایجاب روزه، آزمایش اخلاص، و از الزام حج، تقویت دین بوده.

امر معروف به رعایت مصلحت عام بوده، و نهی از ُمنکر، به جهت بازداشت نادانان از ناروائی ها ضرورت داشته، بدینگونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلحت نشان می داد.

زندگی مولانا برای یارانش که درآن هرگز به چشم عیبجوئی نمی دیدند، نمونۀ کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود، با آن که در سلوک با اعیان و بزرگان ادب را با غرور، و دلسوزی را با گستاخی می آمیخت، درمقابل، با فقرا و ضعیفان، هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمی برد.

با یاران خویش همواره با دوستی و دلنوازی سلوک می کرد، و جز به ضرورت تنبیه و ارشاد، از آنها رنجیدگی نشان نمی داد، هیچکس به اندازۀ او قدر دوستی را نمی دانست، و هیچکس مثل او با دوستان خویش یکرنگ وعاری از ریب و ریا نمی زیست، دوستی برای او عین حیات و در واقع عین روح بود، بدون دوستی انسان درظلمت خودی می ماند، این، چیزی بود که انسان را ازخودی می رهاند، اورا طاهر می کرد، از خودنگری می رهانید، و غیرنگری را برای او وسیلۀ رهائی از خودی- که اوج حیات حیوانی بود- تعلیم می نمود، خود او درسلوک با دوستان هرگز از لازمۀ ادب تجاوز نمی کرد.

ادب برای او سنگ زیر بنای تربیت درسلوک روحانی بود، در نظام تربیتی او، که بیشتر عملی بود تا نظری، ادب درعین حال هم مصلحت محسوب می شد و هم ضرورت.

وی حتی نظام کیهانی را که درآن هیچ ذره ای از حد خود مجال تجاوز ندارد، متضمن الزام ادب در سلوک اخلاقی نشان می داد، این ادب عبارت از شناخت حد بود، تجاوز از این حد، چنانکه مولانا خاطر نشان می کرد، امتهای گذشته را بارها مستوجب تنبیه کرده بود، ضرورت رعایت این حدود از آنجا ناشی می شد که هرچه ازحد تجاوز کرد، به ضد خویش مبدل خواهد شد، و این جز به هرج و مرج درهمۀ احوال عالم منتهی نخواهد شد، بی ادب، که مولانا اورا با ابلیس- مقایسه می کند، نمونۀ تجاوز ازحد و مظهر هرج و مرج طلبی و بی نظمی است.

پس لازمۀ ادب تسلیم به قانون، تسلیم به حق، و تسلیم بخداست.

وقتی مولانا خاطر نشان می کرد، که بی ادب تنها خود را بد نمی کند، بلکه برهمۀ آفاق آتش می زند، همین هرج و مرج ناروائی را درنظر داشت که انسان را به قلمرو وحوش، به دنیای بهایم و حیات جنگل باز می گرداند.

بروفق قول وی چیزی که انسان را به تجاوز ازحد دعوت می کند، غرور است، و آنچه وی را به رعایت آن وا می دارد تواضع است، که خود جلوه ای است ازعشق- ازغیر نگری، آنچه ابلیس را مردود ساخت این غروری بود که اورا از تسلیم به حد باز داشت.

اخلاقی که او آن را مبنای تربیت و سلوک یاران می کرد، از تواضع و ادب شروع می شد، تواضع خالی از ذلت و ادب مبنی بر شناخت حق.

درحقیقت هرگونه سلوک روحانی ازمجاهده با نفس آغاز می شود، وغلبه برنفس بدون اجتناب ازغریزۀ تجاوز جوئی حیوانی ممکن نیست، لاجرم هرگونه سلوک درخط سیر رهائی ازخود، رعایت ادب و تواضع را از انسان مطالبه می کند.

تواضع که جلوۀ عشق و ادب محسوب است در واقع صورت تجلی سلوک روحانی مولانا بود.

مولانا عشقی را که خود در آن غرق بود درتمام ذرات عالم جاری می دید، از این روی به همۀ ذرات عالم عشق می ورزید، و آنچه را بدان عشق می ورزید درتمام ذرات عالم درتجلی می دید، درهمین گونه اوقات که حال او ورای توصیف به نظر می رسید، جسم نزار او درمقابل هرگونه سختی و محنت، هرگونه گرسنگی و تشنگی و هرگونه سرما و گرما طاقت فوق العاده نشان می داد، نگاه او گرم و گیرا بود و درچشمهایش خورشید پاره های فروزان جای داشت، کمتر کسی می توانست این چشمهای درخشان و آن نگاه سوزان را تحمل کند، به کسانی که با این حال، عاشقانه محو دیدار او می شدند و چشم درچشم وی می دوختند، خاطر نشان می کرد، که او همین جسم ظاهر نیست، چیز دیگر است و لاجرم او آن جسمی که به چشم یاران می آید نیست، ذوقی است که در سخنان او، در مواعظ و امثال او و درغزلهای عاشقانۀ اوست، و این همه در باطن یارانش پرتو می اندازد.

تواضع و مردم آمیزی او درمیان طبقات مختلف مردم، علاقمندان بسیاری برای او فراهم آورده بود، که نمایندۀ شخصیت برجسته و منحصر به فرد او بود، با گروه های گونه گون مردم، ازمسلمان و نصارا و غیره ، سلوک دوستانه داشت، عبوس روئی زهد فروشان وخودنگری عا ِلم نمایان دراو دیده نمی شد و بین او، وکسانی که مجذوب احوال و گفتارش می شدند، فاصله به وجود نمی آورد، در برخورد با آنها تواضع می کرد، با آنها نشست وبرخاست و از بیمارانشان عیادت می نمود، از زیادی مریدان مغرور نمی شد، و اگرچه ازتحسین و تملق آنها لذت می برد، از اینکه آنگونه سخنان را درحق خود باور کند پرهیز داشت، و نسبت به مردم مهر و دوستی بی شائبه می ورزید، و از تحقیر و کوچک شمردن آنها، که رسم بعضی از مشایخ آن زمان بود، جداً خود داری می کرد.

به سئولات ایشان جواب های ساده ، روشنگر وخالی ازابهام می داد، آنها را درمقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد، در مواردی که خطا هایشان خشم دست اندرکاران قدرت را بیش از حد استحقاق برمی انگیخت از آنها شفاعت می نمود.

دربارۀ آنها هرجا ضرورت می دید، نامۀ توصیه به ارباب قدرت می نوشت، و هرجا میان آنها با کارگزاران سلطان مشکلی پیش می آمد، در رفع آن کوشش بسیار میکرد و عنایت خاص می ورزید.

پس از آشنائی با شمس، این ملاقات که درظاهر یک تصادف پیش بینی نشده بود، برای مولانا، زندگی تازه ای بهمراه آورد، و بتدریج تحول درونی در او آغاز شد، این تحول اورا از یک واعظ منبر و یک زاهد کشور، به یک درویش شاعر، یک عاشق شیدا، تبدیل کرد.

خلوت با شمس، با این غریبۀ از راه رسیده، نقطۀ آغاز این زندگی تازه بود، این خلوت نه خلوت زاهدانه بود، نه خلوت اهل علم و اندیشه، خلوتی روحانی بود، که مولانا را درصحبت این درویش غریبه، ازدوستی ها و دلنوازیهائی که مانع از خود رهائی، مانع عروج، و مانع سلوک در راه خدا بود، رهائی می بخشید.

وقتی درپایان این خلوت طولانی، مولانا به میان مریدان بازگشت، قوم همچنان صید او مانده بود، اما خود او دیگر صید شمس بود، و به صید دیگران نمی اندیشید.

گوئی در ولادت دوبارۀ روحانی خویش برای رشد مستمر، به یک لالای روحانی نیاز داشت، و آن را در وجود شمس می یافت.
مولانا درمورد، ادیان الهی چنین می اندیشید، که آنها نوری واحدند که ازچراغهای مختلف می تابند، البته بین نور آنها فرق زیادی نمی دید، این معنی هرچند قول به تساوی ادیان را تضمین نمی کرد، ولی لزوم سازش و دوستی با پیروان سایر ادیان را قابل توجیح می ساخت.

البته تساوی ادیان را مولانا درآن مفهوم که نزد اهل الحاد دعوی می شد، قابل توجیح نمی دید، اما این نکته را که هر نبی وهر ولیّ مسلک خودرا دارد، و جملۀ این مسلک ها راه به حق می برد، در نزد او تفرقه و تعصب بین پیروان این مسلک ها را بیهوده نشان می داد، ازآن گذشته چون مولانا کل عالم را همچون خانقاه بزرگی می دید که خلق ازهمه جا به آن در می آیند، و هرکه به آن می آید و هرکه ازآن هست، طالب خدمت و مشتاق صحبت شیخ آن است، تفرقه درمورد هادیان طریق را دراین خانقاه نمی توانست دلیل معقولی برای اجتناب ازسازش و همزیستی بین اهل خانقاه تلقی کند.

بدین گونه آسان گیری و گذشت مولانا به اهل ادیان، که لازمۀ طرز تلقی او ازخانقاه عالم بود، از قول به اتحاد ارواح انبیا که متضمن رفع هرگونه تفرقه دربین آنها بود نیز تأئید می شد.
(اشارت است به آیۀ صد و پنجاه دو ازسورۀ چهار، که فرموده:” خداوند پاداش کسانی را که به او و رسولان او ایمان آورده اند، و میان آنها جدائی نمی اندازند خواهد داد.)

شمس تبریزی هم، درمحیط قونیه که اسلام ومسیحیت ناچار بود درکنار هم درصلح وصفا بسر برند، درطی مقالات خویش این روش را مبنی براین می دانست که انبیا همه معرّف یکدیگرند، و بالاخره آنچه درقول هریک از آنهاست، متضمن نفی و نقض قول دیگران نیست.

قول مولانا نیز که اختلاف مؤمن و گبر و یهود را ازتفاوت درنظرگاه می دانست، مبنی برهمین معنی و دلیل برهمین مایه، سازش و آسانگیری بود.

او که تنازع موجود بین ارباب ادیان را ازتفاوت نظرگاه ناشی می دید، قسمتی از این منازعات را از اختلاف درنام تلقی می کرد، وحال کسانی را که دراین مورد- درمورد راه خدا و هدایت، با یکدیگر در نزاع وغضب بودند، نمونۀ حال آن چهار تن می یافت که با وجود اختلاف در زبان، در راه خویش با یکدیگر همراه بودند- هریکی ازشهری افتاده بهم.

گذرنده ای به آنها یک درم داد، و آنها که همه می خواستند با آن یک درم انگور بخرند، و درحقیقت مطلوب واحد داشتند، هریک انگور را به زبان خویش می خواند- عرب” عنب” می خواست، ُترک ” اوزوم” پارسی ” انگور” و ُرمی ” استافیل” می خواست.
اختلاف درنام بود، و آنها چون از این معنی واقف نبودند، با یکدیگر به نزاع برخاستند، و در نزاع مشت برهم می زدند.

حکایت آنها درمثنوی، بی آنکه متضمن قول به تساوی ادیان باشد، همۀ خلق را طالب مطلوب واحد نشان می دهد، که چون نام آن را هریک به زبان دیگر ذکر می کرد، کارشان به منازعه میرسید، و فقط آن که اختلاف زبانها برای او وجود نداشت – ” گر ُبدی آنجا بدادی صلحشان.”

آسان گیری و گذشت در این مورد، بدین گونه در نزد مولانا باعث صلح و سازش و صفا، بین اقوام و امتها بود.

از آن گذشته، مولانا درمدت حیات موقت خویش، با الزام سماع، و با تعلیم راز” ازخود رهائی” به یاران آموخته بود که راه وصول به خدا تنها از درۀ تنگ اشگ و آه زاهدانه و دهلیز تیرۀ عزلت و انزوا نمی گذرد، و با خدمت به خلق، باعشق به انسان و با سعی درفراموش کردن دردها و اندوه هائی که از تعلقات ناشی است و سماع وموسیقی که آن را از خاطرها می زداید، بهتر می توان، آرام آرام به درگاه باریتعالی راه یافت و بالاخره به لقای او رسید.

درمشاهدۀ احوال مردم دنیا، مولانا می دید ایشان به هرچه تعلقی بیش از حد دارند، با نظر عشق و تعظیم می نگرند، بندۀ آن می شوند و در این عشق وبندگی همه چیز دیگر را ازیاد می برند، اما او رهائی از این بند را برای هرکس در هر مرتبه ای که بود، مایۀ آسایش می شناخت.

البته لزوم کسب و کار و برحذر داشتن از بیکارگی و خانقاه نشینی را مولانا لازمۀ آمادگی سالک در پیروی طریقت می دید، اما دوری گزیدن از حرص، دوری گزیدن از بخل، و دوری گزیدن از کینه را هم شرط رهائی از بندگی تعلقات می دانست، نه اتکا برفتوح ونذور را که لازمۀ توکل درشیوۀ مشایخ خانقاه بود تجویزمی کرد، نه سئوال و در یوزگی و زنبیل گردانی را که بعضی از قدما وسیلۀ ذل نفس و پایمال کردن غرور باطنی مرید می شمردند قابل تأیید می یافت، سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود.

به همین سبب توکل را تا حدی که درعمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه می کرد، جبر را تا جائی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد، مبنای عمل می شناخت، خیر و شر را که نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد، امور نسبی می خواند.

عقل را که در احاطه بر اَسرار الهی عاجزش می یافت، درفهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی می کرد.

با آنکه دنیا را عالم اضداد و تنازع و عالم اَکل و مأکول می دانست، ضرورت همزیستی خلق را هم دائی توافق و تسامح بین آنها محسوب می کرد.

این همه کینه و نفرت و سوء ظن و تهمت را که موجب دوام تفرقه و بی رحمی و جنایت بین مردم بود، و وی درجامعۀ آن زمان با نهایت تأسف همه جا حاکم وقاهر می یافت، جز باقی ماندۀ پائین ترین درجۀ حیوانی در وجود انسان عادی نمی دید، و از این که اکثر مردم به تمام این دنائت های اخلاقی راضی و خرسند هستند، و آن جمله را لازمۀ کشمکشهای سازندۀ حیات می شمرند، درحیرت بود.

بهرحال خود او با آن که شوق وعشق اورا با ” الله” انس می داد، با نمازهای آکنده از خشوع و نیاز، روزه های طولانی و مجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی برخود الزام می کرد.
خوف و خشیت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد.

عشق “الله” بر قلمرو روح او غالب بود، وخوف اوعرصۀ قلبش را سرشار می کرد، عشق بی تابش می نمود، وخوف جسم و جانش را می گداخت، درغلبات عشق، وجد و شور اورا به رقص و سماع وا می داشت، و درغلبات خوف، شب زنده داری و ریاضت اورا به خشوع و خشیت می کشاند.

گه گاه بعضی ازفقیهان را که ازمجلس رقص و سماع وی نا خشنودی نشان می دادند، به مجلس خویش می کشاند، و مجلس رقص را نزد آنها مهمانی خدا می خواند- مهمانی روحانی که در آنجا عشق به ” الله” در تجلی بود.

نام ” الله” که لقای او- ملاقات با خدا- هدف سلوک روحانی مولانا وغایت تعلیم تصوف سلوکی او بود، عنوان ” ذکر” تمام عمر وی بود.

پدرش “بهاء ولد” هم درهنگام ورود به بغداد – درسال های مهاجرت- وقتی از او درباب مبدء و مقصد او و یارانش سئوال شد، گفته بود:” من الله و الی الله” او ازسالهای کودکی بلخ هم تا یاد داشت جز تکرار نام ” الله” و ذکر ” الله” از پدرش نشنیده بود.
انس او به ” الله” و شوق او متوجه ” الله” بود، شبها وقتی در اوقات تنهائی درصحن مدرسه، “الله الله” می کرد، چنان مستغرق این ذکر می شد که بین زمین و آسمان از غلغلۀ صدای ” الله” پر می گشت.

” الله” را باعشق احساس می کرد، وعلم وعقل را از شناخت او عاجز می یافت، با این حال معنی علم وعقل، معنی وجود و حیات، و معنی معنی برای او ” الله” بود.

انس با” الله” و با نام و ذکر او چنان بود که به وصف نمی گنجید.

همین قدر می شود گفت که انس او با ” الله” مثل انس شبان قصۀ موسی بود، با این حال درمقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از آداب و ترتیب را درعبادت او نا مرعی نمی گذاشت.

محبت و انس آمیخته با حس نزدیکی به او، اورا از ادراک فاصله ای عبور ناپذیر که اورا از این معشوق متعال به خوف و هیبت وامی داشت، باز نمی داشت.

معشوقی که به حکم اشارت قرآن، ( درسورۀ پنجاه آیۀ شانزده ) از رگ گردن به وی نزدیکتر بود، درعین حال نسبت به او درفاصله ای بکلی دسترس ناپذیر واقع بود.

مولانا از آغازعمر، ازسالهای کودکی، درتمام حیات ” الله” را جسته بود، به ” الله” اندیشیده بود، اما هرکس از او به وی نشانی داده بود، و هیچکس اورا چنانکه باید نشناخته بود.

اگرچه این”موصوف غیبی” این محبوب نا شناخته، و این خدای همیشه حاضر را هرکس بنوعی صفت می کرد، آنچه درباب او به بیان می آمد، درنظر مولانا نه همه حق بود، نه همه باطل، نه اثبات همۀ آن اقوال ممکن بود، نه نفی همۀ آنها امکان داشت.

چیری که مولانا دراین باره به یقین می دانست، آن بود که او در وهم انسان نمی گنجد، وهیچ اندیشۀ انسانی به شناخت ذات او راه نداشت، از اینجا به استناد حدیثی از رسول خدا، هرگونه تفکر در ذات و هرگونه بحث درباب حقیقت اورا ، نا روا می دید.

با آنکه ” الله” را درمرتبۀ ذات منزه ازهرگونه نشان می دید، در مرتبۀ ظهور تمام عالم را تجلی او می یافت، برای هرکس ازکشف و شهود بهره ای داشت مشاهدۀ وجه حق را درهمۀ مراتب، درهمۀ مشارق و مغارب حسی و روحانی ممکن می دانست.

آیۀ کریمۀ:”خاور و باختر ازآن خداست، بهرطرف رو کنید رو بسوی خدا دارید”، (سورۀ دوم آیۀ صدو پانزده) را دلیل بر این مشاهده می یافت.

اورا همچون آفتابی تلقی می کرد، که هرکس دیدۀ بینا داشت درهرشهر وهر افقی که بود آن را رؤیت می نمود.

خود او ازقلب خویش به او راه داشت، درقلب خویش وجود اورا حس می کرد، وبا قلب خویش با او گفت وشنود داشت. آنچه را آسمان وزمین برایش گنجایشی نداشت، درقلب خویش، ودرقلب هر انسان که جانش ازشعلۀ ایمان منوّر بود، گنجیدنی می یافت.

می دانست که اورا ازطریق تفکر، ازطریق عقل، و ازطریق علم عادی که ضد را به ضد می شناسد نمی توان شناخت، اما باز می دانست که اورا می توان به نور باطن مشاهده کرد.

می دانست که ورطه ای عبور ناپذیر وی را از او جدا می دارد، اما نیز می دانست که قرب فرایض و نوافل می توانست اورا محبوب ” الله” سازد، و درچنان حال رهائی ازخودی ممکن بود به مثال یک حدیث قدسی که شنیده بود، گوش و چشم وی را تجلیگاه او نماید.

به اعتقاد وی، ظهور اورا که مثل ماه در بین اختران همه جا جلوۀ بارز داشت اگر منکر نمی دید، ازآن روی بود که او انگشت انکار برچشم خویش نهاده بود، و این اندازه نمی دانست که اگر چشم بسته ای جهان را نمی بیند، جهان معدوم نیست.

” الله” که نور انوار، و نور آسمان و زمین بود، همه جا به نحو کمال در تجلی بود، آنچه منکر را از شهود این تجلی مانع می آمد تیرگی چشم باطن او بود، آنچه منکر آن را درنمی یافت وی با او احساس همراهی می کرد، به او عشق می ورزید، با او انس داشت، و تمام عمر سلوک روحانی خود را متوجه به عشق و طلب او کرده بود، چنان به ذکر او عادت کرده بود که وقتی هم زبانش از ذکر فرو می ماند، دلش از یاد ” الله” پر بود.

معنی ” الله” برتمام وجودش غلبه داشت و هیچ جائی برای خودنگری باقی نمی گذاشت، بدین گونه بود که انس با ” الله” جان اورا پذیرای عشق کرد، و عشق اورا به خط سیر تبتل تا فنا انداخت.

رهائی! رهائی از آنچه سالک را از تسلیم به جاذبۀ بازگشت به مبدأ، و به جاذبۀ اتصال با جناب حق، مانع می آید، تمام تعلیم مولانا درباب سلوک روحانی است. خط سیر این سلوک، این حرکت ازتبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام- خطوتان- هم تعبیر می کند، قطع پیوند با تعلقات و قطع پیوند با خودی را برسالک الزام می کند.

این امر آسان نیست و برای کسانی که درتعلقات خودی پیچیده اند، عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.

اما نزد مولانا که این خط سیر تجربۀ حیات او نیز هست، این کار نه نیاز به عزلت و انزوا دارد، نه محتاج التزام آن است، کسب و شغل و مال و مکنت هم مانع آن نیست، تعلق به آنهاست که مانع آن است، و این که علاقه به آنها انسان را از توجه به جستجوی حق باز دارد.

قطع پیوند با تعلقات خودی فقط قطع پیوند با بندهائی است که نیازهای جسمانی- نیازهای زائد، که در واقع نیاز هم نیست- بر دست و پای روح می گذارد و او را از پویه و جستجو باز می دارد، بدون قطع این پیوند آزادی حقیقی- که آزادی از قید سیم و زر، از آن جمله است- برای انسان ممکن نیست.

این آزادی هم هرچند انسان را ازهرگونه نیاز که گرفتاری بدان لازمۀ وجود انسانی اوست نمی رهاند، باری احساس نیازی برتر را در وی محرک عشق به آنچه بی نیازی خاص اوست می سازد و اورا با گسستن از زائدات و رهیدن از بند نیازهای کاذب جسمانی، سر تا پا نیاز به حق می سازد و به جستجوی او وا می دارد.

البته، هم احساس رهائی ازنیازهای کاذب جسمانی – درحد ممکن و معقول- نشانۀ کمال انسانی محسوب است، هم وجدان نیازی برتر- که عشق را درطالب سالک به وجود می آورد- انسان را درمسیر سلوک درمراتب کمال می اندازد.

اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر می خیزد، در تعبیر مولانا صفت حق است، لاجرم نسبت به بنده مجاز است، چون درهمه حال هم ناظر به کمال است.

البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است درحد نهایت کمال هم هست، و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند، چون هرعشق دیگر درقیاس با آن مجازی است، بعلاوه عشق حقیقی تجلی انوار حق در وجود سالک محسوب است و مشیت حق در واقع آن را بصورت طلب درقلب سالک القا می کند، و اورا از توقف و رکود درعالم حیات حیوانی بیرون می آورد.

لاجرم عشق در سالک موهبت خدائی است و جز با مشیت و عنایت او سالک به کمند آن نمی افتد، و راه تبتل تا فنا را خط سیر حیات خویش نمی سازد.

باری این عشق که انسان را به جستجوی خدا وا می دارد با شوق و نیازی که بدین گونه در وی بوجود می آورد، اورا با تمام کائنات درتکاپوی کمال همآهنگ می سازد، و ازسکون و رکودی که مقید بودن به نیازهای کاذب و پست جسمانی وی را بدان محکوم می دارد، بیرون می آورد.

درعین حال عشق که انگیزۀ شوق و نیاز انسان درجستجوی خداست، درمفهوم حقیقی خویش اقتضای وحدت دارد، وهرچند درشکل مجازی نیز ازعاشق می خواهد تا مراد خود را درمراد معشوق دربازد، در شکل حقیقی اقتضایش آن است که هرچه سوای معشوق است- هرچه ماسوی ” الله” گویند و خودی او نیز درآن شمار است- درشهود وی محو وفنا گردد، و او نیز همه معشوق شود، وجزعشق که تجلی معشوق است، هیچ چیزباقی نماند.

بدین گونه است که قطع پیوند با تعلقات خودی- آنچه “تبتل” عبارت از آنست- به قطع پیوند با خودی- که” فنا” تعبیری ازآن است- منتهی می شود و سیر درمراتب کمال برای آن کس که ازموهبت عشق بهره و روزی دارد- و به تعبیر مولانا درمثنوی ” روزش دیر” نیست – به کمال نهائی منجر می گردد، که درک لقای معشوق- ملاقات خداست، و آنجاست که سالک مدارج کمال را درسیر” الی الله” پشت سر گذاشته است، و ورای آن اگر سیری برایش باقی است سیر ” فی الله” است که دیگر نهایت ندارد، و او نیز چون دیگر خودی ندارد، سیر او نیز در این مرحله سیر او نیست.

نه فقط تعلیم مولانا درغزل و مثنوی این رهائی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد، بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل تجربی خود او فرا می نماید، برای او انقطاع از درس و وعظ، آغاز مرحلۀ “تبتل” بود، که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهائی داد.

فقر ترک اعتماد بر اسباب، رقص تجربه رهائی از وقار و حشمت بخود بربسته، و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس- دنیای غیب- بود، و این همه سیر از “تبتل تا فنا” را برای او به تجربۀ شخصی درمسیر سلوک “الی الله “مبدل کرد.

زندگی او درسالهای آرامش تبتل اورا به مقام فنا منجر ساخت- دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.

این رهائی ازخود که فنا تعبیری از آن است ونیل بدان طی کردن مقامات سلوک را ازقطع پیوند با تعلقات تا دستیابی به آنچه صوفیه مرگ قبل ازمرگ می خوانند الزام می کند، در دنیائی که مرگ و ولادت دایم و آنچه خلق مستمر می خوانند اجزای آن را پیوسته درتحول، درحشر، ودرتبدل خلق مشغول می دارد، برای انسان راستین- آن که در دنبال مرگ ازحیات حیوانی درحیات انسانی ولادت ثانی یافته است- این گونه مرگ بهیچ وجه الزام رنج آوری نیست، فقط همآهنگی با کل کائنات را ایجاب می کند، انسان را درمقام رضا ازهرگونه احساس نقص وحاجت و آرزو درامان نگه میدارد وسیر کائنات را ازطلوع وغروب خورشید تا مراحل بیماری و تندرستی و پیدایش فراخی و تنگسالی، همه را با مراد وی موافق می سازد، و بهر تقدیر ترک مراد شخصی که لازمۀ استهلاک وجود فردی درجریان کل عالم است، انسان را با تحول بی وقفه و تبدل مستمر اجزای عالم همعنان می سازد و تجربۀ ازخود رهائی را برای “عالم صغیر” هم مثل ” عالم” کبیر” که ازخود رهائی آن تسلیم به قانون مشیت است، شرط عروج مستمر درمدارج کمال نشان می دهد- و پیداست که این همه شهود عارفانه است.

در نزد مولانا سماع شور وحال روحانی بود که به حدود و قیود مجالس عادی و رسمی رایج در نزد صوفیۀ عصر محدود نمی ماند.

درایت تجربۀ روحانی، یاران تحت تأثیر شعر وموسیقی را از شوق وهیجان بیخود یا بی طاقت می کرد، ساعتها بیخود وار با یکدیگر، یا رو در روی چرخ می زدند، جست و خیز و دست افشانی و پایکوبی می کردند، با این شور و وجد خود را لحظه ای چند، یا برای لحظه ای چند، ازخود خالی می کردند، بارسنگین وقارتحمیل شدۀ وابسته به تشریفات حیات روزمره را از شانه های خود پائین می انداختند، و در شور و شوقی که برای عروج به ماورای دنیای خاکی احساس می کردند، دست و پا را به نشان اشتیاق پرواز می گشودند، یا به نشان وانهادگی و درماندگی برگرد محور پا به گرد وجود خود چرخ می زدند، و درهر دوحال برخاک وخاکیان دامن می افشاندند.

سماع این درویشان چرخ زن، که پیروان مولانا بودند وبعدها درعهد کسانی که خود را جانشینان وی می خواندند، به آنچه” مقابله” خوانده می شد تبدیل پیدا کرد، و نظم و انسجام و آئین و انضباط خاص یافت.

درعهد مولانا و درمجالس او، تفسیر هیجانهای واقعی، زنده، و جوشان بود، و به حد و مرز و رمزهای رایج درنزد مولویان نسلهای بعد محدود نمی شد.

درمجلس مولانا هرکس به سماع وی در می آمد، از تأثیر شور وهیجان وی به آتش و شعله ای رقصان تبدیل می شد، دست که می افشاند، ازهرچه تعلقهای دنیوی بود اظهار بی نیازی می کرد، پای را که بر زمین می زد “خودی” خود را در زیر پا لگد کوب می نمود، جهیدنش در آن حال رمز شوق و دست افشاندنش نشانه ای از ذوق وصال بود. تعادل و انضباط نسلهای بعد این رمزها را تحت نظامهای قالبی در نیاورده بود، سراسر حال سماع تجسم یک غزل بود که سماعگر آن را همراه قوّال وبه پیروی ازحالات و اذواق مولانا با حرکات پرشور دست و پای خویش به بیان می آورد.

به این رقص و وجد آکنده از شور و هیجان هم مولانا نه به چشم مجرد یک نمایش رمزی، بلکه به دیدۀ یک تذکیۀ روحانی و یک عبادت عاری از ترتیب و آداب می نگریست.

دراین طرزعبادت، رقص همراه با حرکات سریع و بیخود وار سالک، آنچه را هرگونه دعائی ازبیانش بازپس می ماند، گرم و تند و سوزان، وعاری از هرگونه قید و بند و لغزش به صحنه می آورد.

رقص یک دعای مجسم، یک نماز بیخودانه بود، تغزلی خاموش اما سرشار از احساس و اندیشه بود، مناجات مستانه ای بود که تحت تأثیر شور وهیجان سماعگر، به آهنگ وحرکت مبدل شده بود، زبانی آکنده ازحمد و ثنا بود که چون یک دهان به پهنای فلک نیافته بود، به جای کام ولب سماعگر، تمام وجود اورا، دست و پا و سر و شانه اش را تحت فرمان خویش درآورده بود، استغاثه ای تضرع آمیز از زبان روح بود که از اعماق ورطۀ یک وجود متلاطم و بی قرار برمی خواست، و چون زبان و دهان نمی توانست طنین گران آهنگ آن را تکرار کند، تمام جسم استغاثه گر را به پیچ و تاب در می آورد.

مولانا سماع را وسیله ای برای تمرین رهائی و گریز می دید، چیزی که به روح کمک می کرد تا در رهائی از آنچه اورا مقید درعالم حس و ماده می دارد، پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید.

حتی درحالت شاد و اشتیاق آمیز و درعین حال رسمی و موقری که درمراسم “سماع تدفین” (خاکسپاری) نزد دوستان مولانا معمول شده بود، مرگ را نیز در نزد وی و یارانش، نه یک نقطۀ پایان حیات، بلکه نقطۀ آغازحیات تازه نشان می داد، اندیشۀ مرگ برای مولانا دلنواز بود، و ولادت در دنیائی تازه محسوب می شد، و او از سالها پیش رسیدن به آن را که به تعبیر وی صلحی میان انسان و” محو” بود به دعا خواسته بود.

او طی یک عمر شصت و هشت ساله، که خنده و گریه در وجودش، به عشق و شعر، و به رقص و موسیقی تبدیل شده بود، امید داشت که پس از مرگ، مثل دانه ای که برزگر به خاک می سپارد، دانۀ جسم او هم پس از به خاک سپرده شدن، یک روز دیگر – یک روز آمدنی، که او درآمدنش هیچ شک نداشت، دوباره ازخاک بردمد، بشکفد، و تازه روی و شاداب، در روی پروردگار خویش، آفریدگار خویش معبود خویش، دوباره آفرینندۀ خویش، بنگرد، و به لقای وی، به ملاقات وی توفیق یابد، و درآن نور بی پایان غرق و محو گردد.

بهرحال اکنون ازآن جسم فرسوده که درخاک آرمید، و ازآن روح پرشور که به ابدیت پیوست، آنچه برای مریدان باقی مانده، خاطره ایست که محبت مولانا را در وجود آنها جاودانه ساخته، و این احساس و خاطره ازجمع نخستین یاران، به نسل های بعد منتقل شد، زیرا “هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق”.

درمیان آنهمه پادشاهان و امیران که درطی عمر شصت وهشت سالۀ مولانا سالها عقاید و هوسهای خود را به نام “حق الهی” و تأیید غیبی برمردم تحمیل کردند، درمیان آن همه صوفیان و مفتیان و زاهدان که درطول آن ایام ازسمرقند وبلخ، تا دمشق و قونیه، خلقی بی شمار را مفتون ارشاد ومسخر دعاوی خویش کردند، زندگی هیچیک مثل حیات مولانا سرشار ازجاذبه نماند، و از گزند فراموشی نرست، اینکه امروز بعد از قرنها، علاقه ای که نثار نام و خاطرۀ مولانا می شود، به هیچیک ازپادشاهان، مشایخ، ونامداران آن عصر نمی شود، نشان می دهد که نسلهای انسانی حتی در ادوار گمراهی و پریشانی های خویش، به آنها که عشق به انسانیت، وصلح و آسانگیری را به انسانها می آموزند، بیش از آنها که نفرت و ستیز و کینه را تعلیم می دهند تکریم و احترام می گذارد، مخصوصاً آنها که با تسلیم شدن به آن معبود یگانه، ازخودی خویش، تا حد امکان بیرون آمده و راه رسیدن به لقای خدا را در زندگی مهمترین هدف قرار داده اند.

مآخذ :

کتاب: ” پله پله تا ملاقات خدا”
نوشتۀ: دکتر عبدالحسین زرین کوب

و “کلیات دیوان شمس تبریزی” به کوشش دکتر ابوالفتح حکیمیان

نمونه ای از دل انگیزترین غزلیّات سرودۀ مولانا جلالدین محمدّ بلخی مشهور به مولوی یا رومی، که برای وصول به عشق حقیقی، برای نیل به ازخود رهائی، درمدت یک عمر شسصت وهشت ساله، گریه وخنده در وجود او، به عشق و شعر، و به رقص و موسیقی تبدیل شد، و با حرکتی سریع و بی وقفه، پله پله، نرد بان سلوک را یک نفس، تا ملاقات خدا طی کرد، هرچند برای عمر تاریخ، یک نفس هم نبود،اما از وقتی این روح شیدای بی قرار به ابدیّت متصل شد، جان باقی وسرمدی، که جان جانهاست،همراه با آوای شیرین شعر او وهمآهنگ با سماع پرشور او، روحهای مستعد را به افقهای متعالی راه می نماید. روانش شاد باد.

هرنفس آواز عشق می رسد از چپ و راست

هرنفس آواز عشق می رسد ازچپ و راست

ما به فلک می رویم، عزم تماشا کراست؟

ما به فلک بوده ایم، یار َملک بوده ایم

خود ز فلک برتریم، وز ملک افزون تریم

زین دو چرا نگذریم؟! منزل ما کبریاست

گوهر پاک ازکجا؟ عالم خاک ازکجا؟

برچه فرود آمدید، بارکنید، این چه جاست؟

بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما

قافله سالار ما، فخر جهان مصطفاست

از َمه او، َمه شکافت، دیدن او برنتافت

ماه چنان بخت یافت، او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم، ازشکن ِ زلف اوست

شعشعۀ این خیال، زان ُرخ چون “والضُحاست”

در دل ما درنگر، هردم، شقّ قمر

کز نظر آن نظر، چشم تو آنسو چراست؟

خلق چو مرغابیان، زاده ز دریای جان

کی کند اینجا مقام، مرغ کزان بحر خاست؟

بلکه به دریا دریم، جمله در او حاضریم

ورنه ز دریای دل، موج پیاپی چراست؟

آمد موج الست، کشتی ِ، قالب شکست

باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست.

به حال خود نظری کن، برون برو، سفری کن

به حال خود نظری کن، برون برو، سفری کن

زحبس عالم صورت، به مرغزار معانی

زجنس عالم قدسی، ندیم مجلس اُنسی

دریغ باشد اگر تو، درین مقام بمانی

همی رسد ز سماوات، هر صباح ندایش

که ره بری به نشانه، چو َگرد ِ ره بنشانی

چه خوش بوَد که به بویش، بر آستانۀ کویش

برای دیدن رویش، شبی به روز رسانی

حواس خمسۀ جان را، به نور جان تو بر افروز

حواس، پنج نماز است و دل چوسبع مثانی

فرو خورد َمه و خورشید ِ قطب ِ هفت فلک را

سهیل ِ جان چو برآید، ز سوی ُرکن معانی

مجو سعادت و دولت، درین جهان، که نیابی

زبندگیش طلب کن، سعادت دو جهانی.

دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد

دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو، که او ُگلهای تر دارد

در این بازار عطاران، مرو هرسو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین، که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس ترا، زو ره زند هرکس

یکی قلب بیاراید، تو پنداری که زر دارد

ترا بر در نشاند او به طراری، که می آیم

تو منشین منتظر بردر، که آن خانه دو در دارد

نه هر ِکلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری ُگهر دارد

بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالۀ مستان

میان َصخره و خارا، اثر دارد اثر دارد

بنِه سر گر نمی ُگنجی، که اندر چشمۀ سوزن

اگر رشته نمی ُگنجد، از آن باشد که سر دارد.

ای غم اگر مو شوی، پیش منت بار نیست

ای غم اگر مو شوی، پیش منت بار نیست

ُپرشکر است این مقام، هیچ ترا کار نیست

ُغصه درآن دل بوَد، کز هوس او ُتهی است

غم همه آنجا رود، کان ُبت عیار نیست

ای غم اگر زر شوی، ور همه شکر شوی

بندم لب گویمت، خواجه شکر خوار نیست

در دل اگر تنگی است، تنگ شکرهای اوست

ورسفری در دل است، جز بردلدار نیست

ای که تو بی غم نیی، می کن دفع غمش

شاد شو از بوی یار، کت نظر یار نیست

ماه ازل روی او، بیت و غزل بوی او

بوی بوَد قسم آنک، محرم دیدار نیس.

بحق آنکه در این دل، بجز ولای تو نیست

بحق آنکه در این دل، بجز ولای تو نیست

ولیّ او نشوم، کاو ز اولیای تو نیست

مباد جانم بی غم، اگر فدای تو نیست

مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست

وفا مباد امیدم، اگر به غیر تو است

خراب باد وجودم، اگر برای تو نیست

کدام ُحسن و جمالی، که آن نه عکس تو است؟!

کدام شاه و امیری، که او گدای تو نیست؟!

رضا مده که دلم، کام دشمنان گردد

ببین که کام دل من، بجز رضای تو نیست

قضا نتانم کردن، دمی که بی تو گذشت

ولی چه چاره ؟! که مقدور جز رضای تو نیست

دلا بباز تو جان را، بر او چه می لرزی؟

بر او ملرز، فدا کن، چه شد؟! خدای تو نیست؟!

ملرز برخود، تا برتو دیگران لرزند

بجان تو، که تورا دشمنی ورای تو نیست.

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیدۀ عقل مست تو، چرخۀ چرخ َپست تو

گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود

جان زتو جوش می کند، دل زتو نوش می کند

عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود

خمر من و ُخمار من، باغ من و بهار من

خواب من و قرار من، بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من توئی، ُملکت و مال من توئی

آب زلال من توئی، بی تو بسر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی، بی تو بسر نمی شود

دل بنهند، برکنی، توبه کننند، بشکنی

این همه خود تو میکنی، بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شدی

باغ ِارم َسقر شدی، بی تو بسر نمی شود

گر تو َسری، قدم شوم، ور تو کفی، عَلم شوم

وربروی عَدَم شوم، بی تو بسر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشُسته ای

وز همه ام ُگسسته ای، بی تو بسر نمی شود

گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من

مونس و غمُگسار من! بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه ُمردگی خوشم

سر زغم تو چون َکنم؟! بی تو بسر نمی شود

هرچه بگویم این سند، نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود، بی تو بسر نمی شود.

مرا عهدی است با شادی، که شادی آن من باشد

مرا عهدی است با شادی، که شادی آن من باشد

مرا قولی است با جانان، که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان

که تا تخت است و تا بخت است، او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم، نگیرد غیر او دستم

وگر من دست خود خستم، همو درمان من باشد

چه زَهره دارد اندیشه، که ِگرد شهر من گردد؟!

که قصد ُملک من دارد؟! چو او خاقان من باشد؟!

نبیند روی من زردی، به اقبال لب لعلش

بمیرد پیش من رستم، چو او دستان من باشد

بدَرّم زَهرۀ ُزهره، خراشم ماه را چهره

برم از آسمان ُمهره، چو او کیوان من باشد

بدَرم ُجبۀ َمه را، بریزم ساغر شه را

وگر خواهند تاوانم، هم او تاوان من باشد

چراغ چرخ گردونم، چو اَجری خوار خورشیدم

امیر گوی و چوگانم، چو دل میدان من باشد

منم مصر و شکر خانه، چو یوُسف دربرم گیرد

چه جویم ُملک کنعان را؟! چو او کنعان من باشد

زهی حاضر! زهی ناظر! زهی حافظ ! زهی ناصر!

زهی الزام هر ُمنکر! چز او برهان من باش.

آن را که درون دل، عشق و طلبی باشد

آن را که درون دل، عشق و طلبی باشد

چون دل نگشاید در، آن را سببی باشد

رو بر در دل بنشین، کان دلبر پنهانی

وقت سحری آید، یا نیمه شبی باشد

جانی که جدا گردد، جویای خدا گردد

او نادره ای باشد، او بوالعجبی باشد

آن دیده کز این ایوان، ایوان دگر بیند

صاحب نظری باشد، شیرین لقبی باشد

آن کس که چنین باشد، با روح قرین باشد

درساعت جان دادن، وی را طربی باشد

پایش که به سنگ آید، ُدوریش به چنگ آید

جانش چو به لب آید، با قند لبی باشد

چون تاج ُملوکانش، درچشم نمی آید

او بی پدر ومادر، عالی نسبی باشد

خاموش کن وهرجا، اَسرار مکن پیدا

درجمع سبک روحان، هم بولهَبی باشد.

اگر دل ازغم دنیا جدا توانی کرد

اگر دل ازغم دنیا جدا توانی کرد

نشاط و عشق به باغ بقا توانی کرد

اگر به آب ریاضت برآوری ُغسلی

همه کدورت دل را صفا توانی کرد

زمنزل هوسات ار دوگام پیش نهی

نزول درحرم کبریا توانی کرد

درون بحر معانی لا، نه آن ُگهری

که قدر و قیمت خودرا بها توانی کرد

به همّت ار نشوی در مقام خاک مقیم

مقام خویش بر اوج علا توانی کرد

اگر به َجیب ِ تفکُر فرو بری سرخویش

گذشته های قضا را ادا توانی کرد

ولیکن این صفت رهروان چالاک است

تو نازنین ِ جهانی، کجا توانی کرد؟!

نه دست و پای اجل را فرو توانی بست

نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد

تو رستم دل و جانی و سرور مردان

اگر به نفس لعیمت غزا توانی کرد

مگر که درد ِ غم عشق سر زند در تو

به درد ِ او، غم دل را دوا توانی کرد

ز خار چون و چرا این زمان چو درگذری

به باغ جنت وصلش چرا توانی کرد

اگر تو جنس همائی و جنس زاغ نیی

ز جان تو میل سوی هما توانی کرد.

مرده ُبدم زنده شدم، گریه ُبدم خنده شدم
ُمرده ُبدم زنده شدم، گریه ُبدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدۀ ِسیر است مرا، جان دلیر است مرا

زَهرۀ شیر است مرا، ُ زهرۀ تابنده شدم

گفت که: “دیوانه نیی، لایق این خانه نیی”

رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

گفت که:” سرمست نیی، رو که از این دست نیی”

رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم

گفت که:” تو ُکشته نیی، در طرب آغشته نیی”

پیش ُرخ زنده ُکنش، ُکشته و افکنده شدم

گفت که:” تو زیرَکَ کی، مست خیال و َشکی

گول شدم، هول شدم، ازهمه برکنده شدم

گفت که :” تو شمع شدی، قبلۀ این جمع شدی”

شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم

گفت که:” شیخی و سری، پیش رو و راهبری”

شیخ نیم، پیش نیم، امر ترا بنده شدم

گفت که:” با بال وپری، من پر و بالت ندهم

درهوس بال و پرش، بی پر و پر کنده شدم

گفت مرا دولت نو:” راه مرو رنجه مشو”

زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا:” عشق ُکهن از بر ما نقل مکن”

گفتم :” آری نکنم، ساکن و باشنده شدم

تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم، دشمن آن ژنده شدم

صورت جان وقت سحر، لاف همی زد ز َبطَر

بنده و خر بنده ُبدم، شاه و خدا بنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

ُزهره ُبدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم

یوُسف بودم ز کنون، یوُسف زاینده شدم

از توام ای ُشهره قمر، درمن و در خود بنگر

کز اثر خندۀ تو، ُگلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم.

همه جمال تو بینم، چو چشم باز کنم

همه جمال تو بینم، چو چشم باز کنم

همه شراب تو نوشم، چو لب فراز کنم

حرام دارم با مردمان سخن گفتن

وچون حدیث تو آید، سخن دراز کنم

هزار گونه ِبلنگم، به هر رهم که برند

رهی که آن به سوی توست، ُترکتاز کنم

اگر به دست من آید، چو خضر آب حیات

زخاک کوی تو، آن آب را طراز کنم

زخار خار غم تو، چو خار چین گردم

زنرگس و ُگل صد برگ، احتراز کنم

زآفتاب و زمهتاب بگذرد نورم

چو روی خود به شهنشه دلنواز کنم

چو پرّ وبال برآرم زشوق، چون بهرام

به مسجد فلک هفتمین نماز کنم

همه سعادت بینم، چو سوی نحس روم

همه حقیقت گردد، اگر مجاز کنم

مرا و قوم مرا، عاقبت شود محمود

چو خویش را، پی محمود خود ایاز کنم

چو آفتاب شوم آتش و زگرمی دل

چو ذره ها، همه را مست عشق و ناز کنم

پریر عشق مرا گفت:” من همه نازم

همه نیاز شو، آن لحظه ای که ناز کنم

چو ناز را بگذاری، همه نیاز شوی

من از برای تو خود را همه نیاز کنم

خموش باش، زمانی بساز با خَمُشی

که تا برای سماع تو، چنگ ساز کنم”.

نگفتمت: مرو آنجا که آشنات منم؟!

نگفتمت: “مرو آنجا که آشنات منم؟!

دراین سراب فنا، چشمۀ حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن

به عاقبت به من آئی که منتهات منم”

نگفتمت:” که به نقش جهان مشو راضی

که نقشبند سراپردۀ رضات منم؟”

نگفتمت:” که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشگ که دریای با صفات منم؟

نگفتمت:” که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قوت پرواز و پر وپات منم؟”

نگفتمت:” که ترا ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش گرمی هوات منم؟”

نگفتمت:” که صفتهای زشت برتو نهند

که ُگم کنی که سرچشمۀ َصفات منم

نگفتمت:” که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد، که خلاق بی جهات منم؟”

اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست

وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم.”

آمدَ ستیم تا چنان گردیم

آمدَ ستیم تا چنان گردیم

که چو خورشید جمله جان گردیم

مونس و یارغمگنان باشیم

گل و ُگل زار خاکیان گردیم

چند کس را نییم خاص، چون زر

برهمه همچو بحر و کان گردیم

جان نمائیم جسم عالم را

قرت العین دیدگان گردیم

چون زمین نیستیم یغماگاه

ایمن و خوش چو آسمان گردیم

هرکه ترسان بوَد چو ترسایان

همچو ایمان بر او امان گردیم

هین! َخمُش کن از آن هم افزونیم

که بر الفاظ و بر زبان گردیم.

چو اُفتم من زعشق دل، به پای دلربای من

چو اُفتم من زعشق دل، به پای دلربای من

از آن شادی بیابد جان، نهان اُفتد به پای من

وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر، چون خامان

شود دل خصم جان من، کند هجران سزای من

سحرگاهان دعا کردم:” که این جان باد خاک او”

شنیدم نعرۀ آمین، زجان اندر دعای من

چگونه راه ُبرد این دل، به سوی دلبر پنهان؟!

چگونه بوی ُبرد این جان، که هست او جانفزای من؟!

یکی جامی به پیش آورد، من از ناز گفتم: “نی”

بگفتا:” نی مگو، بستان برای اقتضای من”

چو از صافش چشیدم من، مرا در داد یک ُدردی

یکی ُدردی، گران خواری، که کامل شد صفای من.

ِهله عاشقان بشارت، که نماند این جدائی

ِهله عاشقان بشارت، که نماند این جدائی

برسد وصال دولت، بکُند خدا خدائی

زکرم مزید آید، دو هزار عید آید

دو جهان ُمرید آید، تو هنوز خود کجائی

شکر وفا بکاری، سر روح را بخاری

ز زمانه عار داری، به ُنهُم فلک برآئی

کرمت بخود کشاند، به ُمراد دل رساند

غم این و آن نماند، بدهد صفا، صفائی

ِ هله عاشقان صادق، مروید جز موافق

که سعادتی است سابق، ز درون با وفائی

به مقام، خاک بودی، سفر نهان نمودی

چو به آدمی رسیدی، ِهله تا به این نپائی

تو مسافری روان کن، سفری به آسمان کن

تو بجُنب پاره پاره، که خدا دهد رهائی

بنگر به قطرۀ خون، که دلش لقب نهادی

که بگشت ِگرد عالم، نه ز راه پرّ و پائی

نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق

نفسی به عرش و کرسی، که ز نور اولیائی

بنگر به نور دیده، که زند به آسمانها

به کسی که نور دادش، بنمای آشنائی

خمُش از ُسخن گُزاری، تو مگر قدم نداری

تو اگر بزرگواری، چه اسیر تنگنائی.

منگر به هر گدائی، که تو خاص ازآن مائی

منگر به هر گدائی، که تو خاص ازآن مائی

مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهائی

به عصا شکاف دریا، که تو موسی زمانی

بدران قبای َمه را، که ز نورمصطفائی

بشکن سبوی خوبان، که تو یوسف جمالی

چو مسیح دم روان کن، که تو نیز از آن هوائی

به صف اندر آی تنها، که سفندیار وقتی

در خیبر است برکن، که علی مرتضائی

بستان ز دیو خاتم، که توئی به جان سلیمان

بشکن سپاه اختر، که تو آفتاب رایی

چو خلیل رو درآتش، که تو خالصی و دلخوش

چو خضر خور آب َحیوان، که تو جوهر بقائی

بگُسل ز بی اصولان، مشنو فریب غولان

که تو از شریف اصلی، که تو از بلند جائی

تو به روح بی زوالی، ز درونه با جمالی

تو ازآن ذوالجلالی، تو ز پرتو خدائی

تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی

سحری، چو آفتابی، ز درون خود برآئی

تو چنین نهان دریغی، که مهی به زیر میغی

بدران تو میغ تن را، که مهی و خوش لغائی

چو تو لعل، کان ندارد، چو تو جان، جهان ندارد

که جهان کاهش است این و تو جان جان فزائی

تو چو تیغ ُذوالفقاری، تن تو غلاف چوبین

اگر این غلاف بشکست، تو شکسته دل چرائی؟!

تو چو باز پای بسته، تن تو چو کُنده برپا

تو به چنگ خویش باید، که گره زپا گشائی

چه خوش است زرّ خالص، چو به آتش اندر آید

چو کُند درون آتش، هنر وگُهر نمائی

مگریز ای برادر، تو زشعله های آتش

ز برای امتحان است، چه شود اگر درآئی

بخدا ترا نسوزد، ُرخ تو چو زر فروزد

که خلیل زاده ای تو، ز قدیم آشنائی

تو زخاک سر برآور، که درخت سر بلندی

تو بپر به قاف قربت، که شریف تر همائی

زغلاف خود برون آ، که تو تیغ آبداری

ز کمین کان ُبرون آ، که تو نقد بس روائی

شکری، شکر فشان کن، که تو قند نوشقندی

بنواز نای دولت، که عظیم خوش نوائی.

طواف کعبۀ دل کن، اگر دلی داری

طواف کعبۀ دل کن، اگر دلی داری

دل است کعبۀ معنی، تو دل چه پنداری

طواف کعبۀ صورت حقّت بدان فرمود

که تا بواسطۀ آن دلی بدست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

قبول حق نشود، گر دلی بیازاری

بده تو ُملکت ومال و دلی به دست آور

که دل ضیا دهدت درلهب، شب تاری

هزار بدرۀ زر، گر بری به حضرت حق

حقت بگوید:” دل آر، اگر به ما آری”

که سیم و زر، برما لاشی است بی مقدار

دل است مطلب ما، گر مرا طلب داری

ز عرش و کرسی و لوح و قلم فزون باشد

دل خراب که آنرا، کهی بنشماری

مدار خوار دلی را، اگر چه خوار بود

که بس عزیز عزیز است دل درآن خواری

دل خراب چو منزلگه اَلاه بود

زهی سعادت جانی که کرد معماری

عمارت دل بیچارۀ دوصد پاره

ز حجّ و ُعمره به آید، به حضرت باری

کُنوز گنج الهی دل خراب بود

که در خرابه بوَد دفن، گنج بسیاری

کمر به خدمت دلها بند چاکر وار

که برگشاید برتو، طریق اَسراری

گرت سعادت و اقبال گشت مطلوب

شوی تو طالب دلها و کبر بگذاری

چو همعنان تو گردد عنایت دلها

شود منابع حکمت زقلب تو جاری

روان شود ز ِلسانت چو سیل آب حیات

َدمت بوَد چو مسیحا دوای بیماری

برای یک دل، موجود گشت هردو جهان

شنو تو نکتۀ لولاک، از لب قاری

وگرنه کون و مکان را وجود کی بودی؟

زمهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری

َخموش، وصف دل اندر بیان نمی گنجد

اگر بهر سر موئی دو صد زبان داری.

اگر چرخ وجود من از این چرخش فرو ماند

اگر چرخ وجود من از این چرخش فرو ماند

بگرداند مرا آن کس، که گردون را بگردان

اگر این لشگر مارا، ز چشم بد شکست افتد

به امر شاه، لشگرها، از آن بالا فرود آید

اگر باد زمستانی، کند باغ مرا ویران

بهار شهریار من، ز دی انصاف بستاند

شمار برگ اگر باشد، یکی فرعون جبّاری

کف موسی یکایک را، بجای خویش بنشاند

مترسان دل، مترسان دل، ز سختیهای این منزل

که آب چشمۀ َحیوان، تورا هرگز نمیراند

شکسته یسته تازیها، برای عشق بازیها

بگویم هرچه من گویم، شهی دارم که بستاند

چو من خودرا نمی یابم، سخن را از کجا یابم؟!

همان شاهم که داد این شمع، شمعم را بگیراند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

بنده چو بیندیشد، پیداست چه می بیند

حیله بکند، لیک خدائی نتواند

گامی دو، چنان آید، کاو راست نهادست

وانگاه، که داند، که کجاهاش کشاند؟

ِاستیزه مکن، مملکت عشق طلب کن

کین مملکتت، از َملِک الموت رهاند

باری، تو ِبهِل کام خود و نور ِخرَد گیر

کین کام، ترا زود به ناکام رساند

ِاشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری

که ِاشکار ترا، باز أجل باز ستاند

چون باز شهی، رو بسوی طبله ی بازش

کان طبله ترا نوش دهد، طبل نخواند

زندانی مرگند همه خلق، یقین دان

محبوس ترا، از تک زندان نرهاند

دانی که دراین کوی رضا، بانگ سگان است

تا هرکه ُمحنّث بوَد، آنش برهاند

حاشا ز سواری که بوَد عاشق این راه

که بانگ سگ کوی، دلش را بطپاند

گر ساعتی بپرّی، ز اندیشه ها چه باشد؟

گر ساعتی بپرّی، ز اندیشه ها چه باشد؟

غوطه خوری چو ماهی، در بحر ما چه باشد؟

آخر تو برگ ِ کاهی، ما کهُربای دولت

زین کاهدان بپَرّی، تا کهرُبا چه باشد؟

تو ُگوهری نهفته، در کاه ِ ِگل گرفته

گر ُرخ ز ِگل بشوئی، ای خوش لقا چه باشد؟

از پشت ِ پادشاهی، مسجود جبرئیلی

ُملک پدر بجوئی، ای بی نوا، چه باشد؟

ای اولیای حق را، از حق جدا شمرده

گر ظن نیک داری، بر اولیا جه باشد؟

ُجزوی ز ُکل بمانده، دستی ز تن بریده

گر زین سپس نباشی، از ما جدا چه باشد؟

بی سر شوی و سامان، از کبر و حرص خالی

آنگه سری برآری، از کبریا چه باشد؟

بس کن، که تو چو کوهی، درکوه، کان زر جو

ُکه را اگر نیاری اندر صدا، چه باشد؟

عاشق شده ای ای دل، سودات مبارک باد

عاشق شده ای ای دل، سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی، آنجات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها َخور

تا ُملک و َملک گویند:” تنهات مبارک باد”

ای پیش رو مردی، امروز تو بر َخوردی

ای زاهد فردائی، فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد، تلخت همه شیرین شد

حلوا شده ای ُکلی، حلوات مبارک باد

در خانقه سینه، غوغاست فقیران را

ای سینۀ بی کینه، غوغات مبارک باد

ای عاشق پنهانی، آن یار قرینت باد

ای طالب بالائی، بالات مبارک باد

ای جان پسندیده، جوییده و کوشیده

پرهات بروئیده، پرهات مبارک باد

خا ُمش کن و پنهان کن، بازار نکو کردی

کالای عجب بردی، کالات مبارک باد.

عمر که بی عشق رفت، هیچ حسابش مگیر
عمر که بی عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

آب حیات است عشق، در دل و جانش پذبر

هرکو، جز عاشقان، ماهیی بی آب دان

مرده و پژُمرده است، گرچه بوَد او وزیر

عشق چو بگشاد َرخت، سبز شود هر درخت

برگ جوان بر دَمد، هرنفس از شاخ پیر

هرکه شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بوَد، کی رسدش زخم تیر

ُتنگ شکر خر، به لاش، ور نخری، سرکه باش

عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر

ُچست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر، خون سیه، گشت شیر

مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل، ز آب و َگل ِ همچو قیر.

منم آن بندۀ ُمخلص، که ازآن روز که زادم

منم آن بندۀ ُمخلص، که ازآن روز که زادم

دل و جان را ز تو دیدم، دل و جان را بتو دادم

چو شراب تو بنوشم، چو شراب تو بجوشم

چو قبای تو بپوشم، َملکم، شاه قبادم

ز میانم چو ُگزیدی، کمر مهر تو بستم

چو بدیدم کرَم تو به کرَم دست گشادم

چکنم نام و نشان را، چو زتو کم نشود کس؟

چه کنم سیم و درم را؟ چو دراین گنج فتادم

چو توئی شادی و عیدم، چه نکو بخت و سعیدم

دل خود برتو نهادم، بخدا نیک نهادم

َنه ِبدَرَم، َنه ِبدوزم، َنه ِ بسازم، َنه بسوزم

َنه اَسیر ِ شب و روزم، َنه گرفتار کسادم

چه ِکساد آید آنرا، که خریدار تو باشد؟

چو فزودی تو بهایم، چه کند طمع مزادم؟

چو مرا دیو ربودی، طربم یاد تو بودی

تو چنانم بربودی، که بشد یاد ز یادم

چو به بحر تو درآیم، به مزاج آب حیاتم

چو فتم جانب ساحل، َحجرم، سنگ و جمادم

بخدا باز سپیدم، که به شاه است امیدم

سوی ُمردار چه گردم؟ نه چو زاغم نه چو خادم

چو بسازیم چو عیدم، چو بسوزیم، چو عودم

زتو گریم، زتو خندم، زتو غمگین، زتو شادم

چو ز تبریز بتابد، َمه شمس الحق والدّین

بفروزد، ز َمه او، به فلک جهد و جهادم.

بیائید، بیائید، به ُگلزار بگردیم
بیائید، بیائید، به ُگلزار بگردیم

بر نقطۀ اقبال، چو پرگار بگردیم

بیائید که امروز، به اقبال و به پیروز

چو عشاق نوآموز، بر آن یار بگردیم

بسی تخم نکِشتیم، بر این شوره، بگشتیم

برآن یار وفادار نکوکار بگردیم

چو ازخویش، به رنجیم، زبون شش و پنجیم

یکی جانب ُخمخانه خمّار بگردیم

وزین غم چه نزاریم، از این کار بگردیم

وگر کار نداریم، پی کار بگردیم

چو ما، بی سر و پائیم، چو ذرات هوائیم

برآن نادره خورشید، قمروار بگردیم.

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال ِ دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

به کجا میروم آخر، ننمائی وطنم؟

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا؟

یا چه بوده است، ُمراد ِ وی، از این ساختنم؟

جان که از عالم َعلویست، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم، که همانجا فکنم

مرغ باغ َملکوتم، نیم از عالم خاک

دوسه روزی، قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم، تا بر دوست

به امید سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش من، که او می شنود آوازم؟

یا چه جانست، نگوئی که َمنَش پیرهنم؟

تا به تحقیق، مرا منزل و ره ننمائی

یکدم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می ِ وصلم بچشان، تا در ِ زندان ِ اَبد

از سر اربده، مستانه، بهم درشکنم

تو مپندار که من، شعر بخود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمائی

والله، این قالب ُمردار، بهم درشکنم.

منم آن عاشق عشقت، که جز این کار ندارم

منم آن عاشق عشقت، که جز این کار ندارم

که برآنکس که َنه عاشق، بجز ِانکار ندارم

دل غیر تو نجویم، سوی غیر تو نپویم

ُگل هر باغ نبویم، سر هر خار ندارم

چو توئی چشم و زبانم، دو نبینم، دو نخوانم

جز یکی جان که توئی آن، به کس اقرار ندارم

نخورم غم، نخورم غم، ز ریاضت نزنم دم

ُرخ چون زر بنگر، گر زر بسیار ندارم

پی هرخایف و ایمن، ُکنمی شرح، ولیکن

ز سخن گفتن باطن، دل گفتار ندارم

تو که بی داغ جنونی، خبری گوی که چونی؟

که من از چون و چگونه، دگر آثار ندارم

چو ز تبریز برآمد، َمه شمس الحق و دین

سر این ماه ِ شبستان ِ سپهدار ندارم.

یک زمانی صحبتی با اولیا

یک زمانی صحبتی با اولیا

بهتر از صد ساله طاعت بی ریا

گر تو سنگ خاره و مرمر شوی

چون به صاحب دل رسی گوهر شوی

مهر پاکان درمیان جان نشان

دل َمدِه ِالا ِبمهر دلخَوشان

کوی نومیدی مرو، امیدهاست

سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست

دل تو را در کوی اهل دل ِکشَد

تن تورا در حبس آب و ِگل ِکشَد

هین غذای دل ِبدِه از همدلی

رو بجو اقبال را از مقبلی

کار ندارم جز او، کارگه و کارم اوست

کار ندارم جز او، کارگه و کارم اوست

لاف زنم، لاف، لاف، چونکه خریدارم اوست

طوطی گویا شدم، چون شکرستانم اوست

بلبل گویا شدم، چون ُگل و ُگلزارم اوست

پر به فلک بر زنم، چون پر و بالم از اوست

جان و دلم ساکن است، زانکه دل و جانم اوست

قافله ام ایمن است، قافله سالارم اوست

بر َمثل ِ ُگلستان، رنگرزم، ُخمّ اوست

برمَثل ِ آفتاب، تیغ ُگهر بارم اوست

خانۀ جسمم چرا سجده گه خلق شد؟

زانکه به روز و شبم، بر در و دیوارم اوست

دست به دست جز او، می نسپارد دلم

زانکه طبیب غم ِ این دل بیمارم اوست

بر رخ هرکس که نیست، داغ غلامی او

گر پدر من بوَد، دشمن و اغیارم اوست

ای که تو مفلس شدی، سنگ به دل بر زدی

صله ز من خواه زانک، مخزن و انبارم اوست

شاه مرا خوانده است، چون نروم پیش شاه؟

ُمنکر او چون شوم؟ چون همه اقرارم اوست

گفت: “خمُش، چند چند، لاف تو و گفت تو؟”

“من چه کنم ای عزیز؟ گفتن بسیارم اوست.”

ای که بهنگام درد راحت جانی مرا

ای که بهنگام درد، راحت جانی مرا

ای که به تلخی فقر، گنج روانی مرا

آنچه نبردست وَهم، آنچه ندیدست فَهم

از تو بجان میرسد، قبله از آنی مرا

از کرَمَت من بناز، می نگرم دربقا

گر نفریبد شها، دولت فانی مرا

نعمت آنکس که او، مژدۀ تو آرد او

گرچه نخوانی بُوَد، ِبه ز اغانی مرا

در رکعات نماز، هست خیال تو شه

واجب و لازم چنانک، سبع مثانی مرا

در گُنه کافران، رحم و شفاعت ُتراست

ِمهتَری و َسروَر ِ ستگدلانی مرا

گر کرَم لایزال، عرضه کند ُملکها

پیش نهد هرچه هست، گنج ِ نهانی مرا

سجده کنم من زجان، روی نهم من به خاک

گویم از اینها همه، عشق فلانی مرا

عمر ابد پیش من، هست زمان وصال

زانکه نگُنجد در او، هیج زمانی مرا

دوئی از خود بدر کردم، یکی دیدم دو عالم را

دوئی از خود بدر کردم، یکی دیدم دو عالم را

یکی جویم، یکی دانم، یکی بینم، یکی خوانم

هُوَل َاوّل، هُوَا آ ِخر، ُهوَل ظا ِهر، هُوَل باطن

بجز یا هُو و یامن هُو، کسی دیگر نمیدانم

زجام عشق سر مستم، دو عالم رقته از دستم

بجز رندی و قلاّشی، نباشد هیچ سامانم

اگر درعمر خود روزی، دمی بی تو برآوردم

از آن وقت و از آن ساعت، زعمر خود پشیمانم

اگر دستم دهد روزی، دمی با تو دراین خلوَت

دو عالم زیرپای آرم، همی دستی برافشانم

ِالا ای شمس تبریزی، چنین مستم دراین عالم

که جز مستی و قلاّشی، نباشد هیچ دستانم

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگوی:” دریغ دریغ”

به دوغ دیو در افتی، دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی، مگو:” فراق، فراق”

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو:” وداع، وداع”

که گور پردۀ جمعیت ِجنان باشد

فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر

غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

ترا غروب نماید، ولی ُشروق بوَد

لحَد چو حبس نماید، خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین، که نرُست؟!

چرا به دانۀ انسانت این گمان باشد؟!

کدام دَلو فرو رفت و ُپر برون نامد

زچاه، یوسف جان را چرا زیان باشد؟!

دهان چو بستی از این سو، آنطرف بگشا

که های هوی تو در جوّ لا مکان باشد.

مولانا جلاالدین محمّد بلخی